حكيم زجاجى
862
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
همىخواست كاو را نگيرد امير * خبردار شد مرد روشنضمير به واسط ز بغداد شد در گريز * دلش بود پرخشم و جنگ و ستيز غلامان شه را سراسر ببرد * دل نامبرده به محنت سپرد زبون شد از آن رفتنش بختيار * درآمد فراوان خللها به كار عضد گشت آگاه از ضعف مير * بيامد پى نصرت آن خطير چو رفت او مطيع از ميان مرده بود * همان چاشنىگير افسرده بود به يك هفته آن هردو گشتند پست * ز تيغ اجل گردن كس نرست عضد شهر بغداد آباد ديد * فروماند چون شهر بغداد ديد طمع كرد در ملك بغداد مرد * هم اندر زمان مرد را بند كرد چو محبوس شد ناگهان بختيار * در آن بوموبر شد عضد شهريار سرافراز را مير محبوس كرد * چنان كار بد بهر ناموس كرد ز حبس اندر آن مير نامه نبشت * مدادش به خون جگر مىسرشت بر ركن دولت كه اى شهريار * عضد كرد بيداد بر بختيار فناخسرو آمد به يارى برم * به ننگ اندرآورد حالى سرم بيامد گرازان بدين بوموبر * به بغداد بركرد آن شومسر همىخواست دستم گرفتن بجاى * سرم را نگون كرد در زير پاى مرا دست بگرفت ، ليكن ببست * چنين دست بايد گرفتن به دست برآشفت چون نامه برخواند مير * رسولى فرستاد مانند تير كه استاد بو الفتح بد نام مرد * فراوان ورا زجر و تهديد كرد به دو گفت كاو را برون كن ز بند * دل و دست كوتاه كن از گزند تو رفتى پى نصرت بختيار * به دست تو مقهور شد نامدار ورا بر سرير بزرگى نشان * به شيراز برگرد با سركشان تو رفتى كه يارى دهى مرد را * به درمان مبدل كنى درد را نهادى بر آن درد داغى دگر * بكشتى در آن غم چراغى دگر رها كن از او دست و بازآى زود * بكش آتش فتنه ، مفزاى دود عضد چون پيام دلاور شنيد * ز امر سرافراز چاره نديد به فرمان گراييد آن شهريار * برون شد ز بند گران بختيار